سلام دوستان عزيز، ببخشيد كه اينجا و در اين شرايط، اين متن رو مينويسم.
خيلي وقت هست كه همهي ما منتظر ريليز شدن آلبوم شادمهر هستيم و اين انتظار شايد تأثير زيادي بر حرفهاي دوستان شادمهري در وبلاگهاشون داشته باشه. اما خوب ببينيد اين "رسيدي" را.....
متأسفانه خيلي از دوستان در بلاگهاشون دارند بيگناه ميكُشند، اين كليپ ارزشمند را...
ببينيد من هم منتقد سرسخت خيلي از ويديوهاي شادمهر هستم، و نظرم فقط درمورد "سبب" اين بود كه بينظير است، اما حيف كه دوستان دارند بيدليل انتقاد ميكنند از "رسيدي".
باز هم ببينيد به حس يك نقد...
نه، اين جرم نيست! داشتن يك اثر هنري كه صدا و تصوير بايد با هم باشد.
اجازه بدين همينجا از تمام دوستان بهخاطر بيان نظراتشون تشكر كنم و بگم كه انتقادهاشون رو به ديدهي احترام ميبينيم، اما كم لطفيهايشان ديگر رسيده به اينكه: "چشمانشان را دور ميكنند از زيبايي نمايشهاي مفهومي"
بيدليل نميگويم....
شايد اوج زيركي شادمهر قبل از ارايهي آلبوم، ارايهي دو ويديو كليپ زيبا بود، سبب و رسيدي.
سبب را همهي ما دوست داريم،چه كليپش را ميديدم چه نميديدم، اما اگر رسيدي فقط صدايش را ميشنويديم اينقدر مجذوبش نميشديم.
حاشيه نيست در حرفهايم ميخواهم اين را بگويم اگر رسيدي را با تصوير نميديدم شايد حسش برايمان سخت بود، پس بيدليل آن را دور از احساس نبينيد.
شادمهر ثابت كرد در ترانههاي فارسي هم ""Soft Rock هست، واژه و سَبكي كه شايد فقط معدود شنيده بوديم.
چند سال پيش فقط گروه "آواي مردمي" توانست با مجوز، آلبومي با سبك سافت راك ارايه كند كه خوب شعرهايش هم در خور توجه بود چون شاعر آن "حميد مصدق" بود.
اما هرگز اين حس كه كسي ديگر هم شعري گويد با اين مضمون راك، براي همهي ما دور از وجود بود...
بايد بگويم اين زيبا بود كه همهي هنر آمد تا رسيدي را بسازد.
شعر زيباي جواد شريفپور، آواز و نوع كار جديد شادمهر، و تصوير سازي بينظير كارتيو.
اين تمام هماهنگي براي يك سافت راك ايراني را به همراه داشت، با آن شروع بينظير در اكتاو بالا و يك تصوير با لنز 6اما ....
هستند كساني كه تصوير را به باد نقد تند گرفتند، بيچاره حس زيباي يك تئاتر مفهومي كه هرگز جايي نديديم از ايرانيها!!!
رسيدي ....
و اين داستاني است از نگاه من:
يك راهرو به رنگ سرد و نمناك...
صداي طوفان و سكوتي از غرش، رسيدن به دنيا...
كرهاي نه چندان زيبا، جهان ما.
از بالا آونگ گونه ميچرخد و آونگش سخت است و سرد...
ديوارها تا نيمه نور دارند انگار نور ميخواد باشد اما خودش نيست...
گيتار با پنجههاي زخمي....
رسيدي مثل يك مرحم، به داد زخم ديرينه....
چه حيف كه همين اول را نفهميم....
من هستم و تو و همهي آدمها...
واين جا شروع شد، اين نمايش عروسكي ما آدمها تا چنگ زدنها، تا رسيدنها...
ما همه زنجير شدهايم و داريم از خود دور ميشويم براي رسيدنها...
رسيدي مثل يك گريه...
كاش دوباره ببينيد اين تصاوير چهطور حرف ميزنند با ما...
زنجير بر دستش را ديديد؟؟؟؟
جيغ ميكشد اين ساز تا هرچه دارد، نمايش دهد از عصيان....
اما نميرسيم!!!
جايي هست كه دستمان كوتاه است...
جهان همچنان مي چرخد و ناز ميكند براي اينكه خودمان را برسانيم برايش...
براي اين كه، نيمه عريان هم كه شده به چيزي كه نميدانيم چنگ بزنيم....
ديوارها همچنان تا نيمه روشن هستند...
شادمهر، لباس مشكي پوشيده....
تو تاريكي اين دريا، مثل فانوس لنگرگاه
تازه شروع شد، نه مرد نه زن، همه ميجهند، ميدوند، جهان را عريان كردهاند از باورها، همديگر را عقب ميزنند انسانها، باز براي آنكه فقط ميچرخد و ناز دارد براي همراهي با ما....
مردي شرقي بود، زني از رودهاي اروپا بود انگار و زني كه ميگفت نژادي تيره دارد...
فرقي نميكرد،
هر سه زنجير بودند، هر سه همديگر را كنار ميزدند، هر سه تا حد جنون بودند، هر سه نيمهعريانند،
اين عريان به ظاهر است، اين نوعي برهنگي براي انسانيت است....
دوربين در صحنه جلو ميرود، عقب ميآيد تند و تيز، حتي ميلرزد، از فريادها...
طوفان تازه آغاز شده، دود و مه و كاغذ ميزند بر سر گيتار عصيانگر.
و زني انگار اين بازي را رنگ ميدهد.
بيشتر ميرقصاند بازيگرها را،
مشعل به دستش گرفته و تاريكي را كمي سو سو زنان روشن ميكنند....
لباسش به فتيش ميزند، نمادي است براي هياهو در ....
چرا آدمها را تحريك ميكند به جدال؟؟؟
خوب ببينيد، روي لباسش نوشته شده :"Meow"
آري، گربهها ميگويند: "ميو".
گربهها در داستانها ناز ميكنند و يكباره چنگ ميزنند بر صورت ما...
زمين نيمه خيس شده، از باراني كه نميدانيم چيست، پاهاي برهنه را آزار نميدهد!!!!
من و شما چند بار پابرهنه بر روي زمين باراني راه رفتيم و نفهميديم؟
طوفان كه ميزند شادمهر لباسش سفيد ميشود و نشان اهورا را بر گردن مينگارد...
زن چكمه پوش گربهسان، با نگاهي فريبگرانه، همچنان ناز ميكند و سياهي و نور را با هم ميچرخاند...
بر ميگردد به صحنه...
لباس سياه شادمهر با علامت دزد دريايي تازه كامل آشكار ميشود كه براي چيست!!!
دنيا باز هم عصيان دارد.
دنيا باز هم مي چرخد...
آدمها از حرص رسيدن، زير دست و پاي هم له شدهاند...
اما انگار خبري ميشود...
زلزله بند آمد...
پشت سر نوازنده نور هست، چند درخت بلند!!!
رسيدي...
زمان بر ميگردد
آرامش كجاست؟؟؟
آدمها برگشتند سر جايشان؟؟؟!!!
پشت سر آدمها بازهم ديوراي است كه فنس كشيدهاند، انگار زندان است.
همان بهتر كه در زندان دور از انسانيت باشند.
آدمها كشيده شدند به عقب، به جايي كه بايد باشند...
گيتار بالا ميرود و ميغرد آخرين بار...
شادمهر برگشت به انتهاي راهرو، جايي كه درختها منتظرش هستند....
دنيا هنوز ميچرخد در اين راهروي خيس...
رسيدي مثل يك مرحم....
بينظير بود شعر شريفپور، تحسين برانگيز بود آواز و موسيقي شادمهر، و آفرين بر هنر كارتيو براي اين تدوين و نمايش عالي...